واقعا بهترین استراتری کدام است ؟ ماندن و جنگیدن ؟ یا رها کردن ؟
مورخه چهاردهم مرداد ماه ۱۴۰۵
در طول پرواز تا تبریز داشتم این شعر را برای خودم واگویه میکردم
شده تقدیر کسی باشی و قسمت نشود
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود
پشت یک قلب به ظاهر خوش و یک خنده ی تلخ
شده زنجیر کسی باشی و قسمت نشود
درمیان تپش اینه پنهان شوی و
روح و تصویر کسی باشیو قسمت نشود
شده در اوج جوانی با همین ظاهر شااااد
تا گلو پیر کسی باشیو قسمت نشود
شده ازاد و رها باشی و تا عمق وجود
رام و تسخیر کسی باشی و قسمت نشود
میشود با همه ی ریشه و رگهای تنت
سالهاااا گیر کسی باشی و قسمت نشود
بعد از خودم پرسیدم
واقعا بهترین استراتری کدام است ؟
ماندن و جنگیدن ؟
یا رها کردن ؟
هرگز و با هیچ منطقی رها کردن را برابر منطق منطبق بر عشق و دلدادگی و دوست داشتن ( به روایت دکتر شریعتی ) ندیدم ! اما سوال ایجا بود : رها نکردن و ماندن ، تا کی ؟ تا کجا ؟
هیچ ادله ای نیافتم جز نسخ شخصی منطبق بر هر کدام از ما !
اما در مدیریت ، داستان چیز دیگریست :
سالها گیر یک تصمیم باشی و قسمت نشود...
در مدیریت، همه شکستها از تصمیمهای اشتباه آغاز نمیشوند؛
بسیاری از آنها از اصرار بر تصمیمهای اشتباه آغاز میشوند.
گاهی سالها به یک پروژه، یک محصول، یک بازار یا حتی یک نیروی انسانی وفادار میمانیم؛
نه به این دلیل که هنوز ارزش خلق میکند،
بلکه چون قبلاً برای آن هزینه کردهایم.
اقتصاددانان این خطا را هزینه غرقشده (Sunk Cost Fallacy) مینامند.
پولی که خرج شده،
زمانی که گذشته،
اعتباری که مصرف شده،
و انرژیای که از دست رفته است...
همه متعلق به گذشتهاند و دیگر قابل بازگشت نیستند.
اما بسیاری از مدیران، آینده را قربانی گذشته میکنند؛
فقط برای اینکه اعتراف نکنند تصمیم دیروز اشتباه بوده است.
در کنار آن، هزینهای بزرگتر نیز وجود دارد؛
هزینه فرصت (Opportunity Cost).
هر روزی که سازمان درگیر پروژهای کمبازده است،
فرصت سرمایهگذاری روی یک ایده بهتر را از دست میدهد.
هر سرمایهای که روی محصولی شکستخورده قفل میشود،
از ورود به بازارهای سودآور بازمیماند.
هر مدیری که جرئت توقف ندارد،
در حقیقت فرصت رشد سازمان را متوقف کرده است.
بزرگترین سؤال یک مدیر نباید این باشد:
«چقدر برای این پروژه هزینه کردهایم؟»
بلکه باید بپرسد:
«اگر امروز هیچ سرمایهگذاری قبلی روی این پروژه نداشتیم، آیا باز هم حاضر بودیم آن را آغاز کنیم؟»
اگر پاسخ «نه» است،
ادامه دادن، تصمیمی اقتصادی نیست؛
تنها تلاشی احساسی برای توجیه گذشته است.
بلوغ مدیریتی یعنی بدانی
گاهی شجاعانهترین تصمیم،
ادامه دادن نیست...
رها کردن است.
زیرا سازمانهای موفق، فقط از انتخابهای درست سود نمیبرند؛
آنها از خروج بهموقع از انتخابهای نادرست نیز سود میسازند.
مبادا سالها گیر یک تصمیم باشیم،
نه به خاطر امید به آینده،
بلکه فقط به خاطر هزینههایی که دیروز پرداخت کردهایم.
گاهی گرانترین اشتباه یک مدیر،
نه یک تصمیم غلط،
بلکه اصرار بر تصمیمی است که مدتهاست باید متوقف میشد.
اما همچنان معتقدم در دنیای احساس این نسخه رایج ، نافذ و معتبر نیست ... چون خطی که روی قلب می افتد ، تا حمام سدر و کافور ، با ما خواهد ماند.
باید تمام قد و با تمام توان تا پایان ایستاده باشی ، که دلت نسوزد !
آنجا که تمام شدی و همه راه ها به بن بست خورد ، شاید بشود گفت رها کردن پلی است به سرزمین " اینده ".
نظر شما چیست ؟
بماند به یادگار ...
ارادتمند #هادی_شاهی