وقتی مدیر، عاشق شرکتش می‌شود/کافه اقتصاد/هادی شاهی

وقتی مدیر، عاشق شرکتش می‌شود

من به جز عشق و تمنا چیستـم؟
با تو بودم، بی تو اما زیستم!
گر نتابد عشق تو بر قلب من
بودنم معنا ندارد، نیستم
گاه در آیینه می‌بینم تو را
این تویی یا من؟ بگو من کیستم؟!
آسمان می‌بارد امشب با دلم
در غم تنهایی‌ام بگریستم
خواب‌هایم عطر رؤیا می‌دهند
من به جز عشق و تمنا چیستـم؟

وقتی مدیر، عاشق شرکتش می‌شود
مدیر جوانی سال‌ها برای ساختن شرکتش زحمت کشیده بود. از صبح تا نیمه‌شب کار می‌کرد، همه چیز را خودش تصمیم می‌گرفت، همه مشکلات را خودش حل می‌کرد و تصور می‌کرد هیچ‌کس به اندازه او سازمان را دوست ندارد.
یک روز مشاورش از او پرسید:
«اگر یک ماه نباشی، شرکتت چه می‌شود؟»
مدیر لبخند تلخی زد و گفت:
«احتمالاً همه چیز متوقف می‌شود.»
مشاور گفت:
«پس تو عاشق سازمان نیستی؛ سازمان به تو وابسته است.»
مدیر سکوت کرد.
سال‌ها فکر می‌کرد زندگی‌اش همان شرکت است. اما کم‌کم فهمید میان «عشق به سازمان» و «یکی شدن با سازمان» تفاوت بزرگی وجود دارد.
اگر هویت یک مدیر آن‌قدر با کسب‌وکارش گره بخورد که بدون آن احساس پوچی کند، دیگر تصمیم‌هایش منطقی نخواهند بود. او هر انتقادی را حمله به خودش می‌بیند، هر شکست را شکست شخصیتش تلقی می‌کند و هر تغییری را تهدیدی برای هویتش.
در یکی از جلسات هیئت‌مدیره، وقتی پیشنهاد شد بخشی از کسب‌وکار که سال‌ها روی آن سرمایه‌گذاری شده بود تعطیل شود، مدیر مخالفت کرد.
نه به خاطر سود.
نه به خاطر مشتری.
بلکه چون آن بخش، بخشی از هویت او شده بود.
مشاور آرام گفت:
«تو از کسب‌وکارت محافظت نمی‌کنی؛ از تصویر خودت محافظت می‌کنی.»
آن روز مدیر معنای دیگری از این شعر را فهمید:
«من به جز عشق و تمنا چیستـم؟»
اگر عشق، تمام هویت انسان شود، مرز میان «من» و «موضوع عشق» از بین می‌رود.
در مدیریت نیز اگر مرز میان «مدیر» و «سازمان» از بین برود، تصمیم‌ها دیگر بر پایه داده و منطق گرفته نمی‌شوند؛ بلکه بر پایه ترس از دست دادن هویت گرفته می‌شوند.
سازمان سالم، سازمانی است که حتی بدون حضور بنیان‌گذارش هم بتواند رشد کند.
و مدیر بالغ، کسی است که بتواند روزی به شرکتش نگاه کند و بگوید:
«این شرکت، حاصل تلاش من است؛ اما تمام هویت من نیست.»

ارادتمند #هادی_شاهی