آن چیزی که ما سالها برای ساختنش تلاش کردیم، واقعاً ارزشمند بود یا فقط خودمان بودیم که به آن معنا داده بودیم؟
شاید فلسفی تربن بخش ماجرا در سازمانها این باشد که گاهی سالها بعد از تمام شدن یک دوره طلایی ، هنوز منتظر یک نشانهایم.
نه برای بازگشت به گذشته؛
بلکه برای اینکه بالاخره بفهمیم:
آن چیزی که ما سالها برای ساختنش تلاش کردیم، واقعاً ارزشمند بود یا فقط خودمان بودیم که به آن معنا داده بودیم؟
گاهی مدیران برای بازگرداندن یک محصول، یک روش، یک مدیر یا حتی یک دوران قدیمی دلتنگ نیستند؛
آنها برای بازگرداندن معنایی دلتنگاند که آن دوره برایشان داشت.
و اینجا یکی از خطرناکترین نقاط مدیریت شکل میگیرد:
وقتی سازمان به جای اینکه بپرسد
امروز چه چیزی باید بسازیم؟
مدام میپرسد:
چطور میتوانیم دوباره همان چیزی باشیم که زمانی بودیم؟
گذشته ممکن است موفق بوده باشد؛
اما موفقیت گذشته، الزاماً نسخه موفقیت آینده نیست.
گاهی سازمان چیزی را حفظ نمیکند چون هنوز ارزشمند است؛
حفظش میکند چون نمیتواند بپذیرد که زمانی ارزشمند بوده و دیگر نیست!
و شاید بلوغ مدیریتی از همینجا آغاز شود:
"اینکه بتوانیم به گذشته احترام بگذاریم،
بدون اینکه آینده را مجبور کنیم دوباره در آن زندگی کند."
ارادتمند #هادی_شاهی