آیا (حالم خوب است) برای توجیه یک تصمیم کافی است؟
وقتی از کسی میپرسی:
این کاری که انجام میدهی، آخرش چه میشود؟ چه چیزی میسازد؟ چه نتیجهای دارد؟
و پاسخ میدهد:
نمیدانم؛ همین که حالم با آن خوب است، کافی است.
اینجا دقیقاً با یکی از جدیترین تفاوتهای ذهنی نسلها روبهرو هستیم.
نسلهای گذشته معمولاً زندگی را با (نتیجه) ارزیابی میکردند؛
درس بخوان، کار کن، پول بساز، خانواده تشکیل بده، چیزی از خودت بهجا بگذار.
اما بخشی از نسل جدید، یک معیار سادهتر دارد:
(من با این انتخاب احساس خوبی دارم.)
اما سؤال اینجاست:
آیا احساس خوب، خودش یک نتیجه است؟
پاسخ شاید این باشد: بله؛ اما نه همیشه.
احساس خوب ارزشمند است. هیچکس نباید تمام عمرش را قربانی آیندهای کند که شاید هرگز نرسد.
اما مشکل از جایی شروع میشود که (حالم خوب است) تبدیل میشود به آخرین استدلال انسان برای هر تصمیم.
چون خیلی چیزها میتوانند حال ما را خوب کنند و در عین حال، زندگی ما را خراب کنند.
لذت، همیشه به معنای رشد نیست.
آرامش، همیشه به معنای درست بودن نیست.
و احساس خوب، همیشه نشانه یک انتخاب خوب نیست.
شاید باید سؤال را تغییر دهیم:
(این انتخاب علاوه بر اینکه امروز حالم را خوب میکند، فردای من را هم میسازد؟)
اگر پاسخ منفی است، شاید آنچه اسمش را (حال خوب) گذاشتهایم، چیزی جز مصرف لحظهای زندگی نباشد.
در (کافه اقتصاد) شاید بتوانیم یک معیار سادهتر برای تصمیمها پیشنهاد کنیم:
هر انتخاب باید حداقل سه چیز داشته باشد:
حال خوب؛ تا زندگی قابل زیستن باشد.
معنا؛ تا زندگی قابل فهم باشد.
نتیجه؛ تا زندگی چیزی بسازد.
نه باید امروز را قربانی فردا کرد،
و نه باید فردا را قربانی امروز.
مسئله فقط این نیست که:
(با این کار حالم خوب است؟)
مسئله این است:
((چیزی که امروز حالم را خوب میکند، در حال ساختن چه چیزی برای فردای من است؟))
شاید بلوغ، دقیقاً از روزی شروع میشود که انسان دیگر فقط دنبال احساس خوب نمیگردد؛
بلکه میپرسد:
این احساس خوب، چه قیمتی دارد و چه آیندهای برای من میسازد؟
ارادتمند #هادی_شاهی